ثانیه ها چه درد ناک میگذرند....
گاهی دلم میخواد اونقدر فصلهای زندگی ادامه داشته باشن ...تا بتونم تمام گمشده هام رو پیدا کنم...و گاهی اونقدر زندگی تیره و تار میشه که آرزو میکنم کاش زمین منو تو گرمای خودش جا بده....کاش میشد...با مداد رنگی به آفرینش رنگی زد و لحظات رو تغییری داد...دلم اونقدر تنگه که فکر میکنم باغها سنگ شدن ...و سنگها مثل حرفهای تلخ روح رو آزار میدن.....شیشه ها همه سیاه هستن....و آسمون به زمین افتاده.....و دیگه هیچ بهونه ای برای نوشتن از روی دلتنگی وجود نداره....افسوس از روزهای بی تو بودن....فریاد از روزهای سنگی....راستی میدونی...من ساعتم رو با نگاهت تنظیم میکنم...؟...و روی شاخه های چشمهات تاب می بندم؟....خدا کنه هیچ وقت برکه فکرم از ماهیهای یاد تو جدا نشه...کاش دیوار لبخندت رو برای من سد نکنی...بعضی وقتها اونقدر شادم که همه چیز و همه کس رو به شکل گل میبینم ...و بعضی وقتها اونقدر غمگین که حتی شقایقهایی رو که رو ایوان زندگی ام نشسته ان رو نمی بینم ...کاش سقف زندگی ام اونقدر پایین نمی اومد ...تا برای زیستن مرگ رو پله صعود نمی دیدم....تو دفتر خاطراتم ...تا اومدم نگاهت رو ترسیم کنم ...دفترم ورق خورد...و به آخر رسیدم....تو بگو...سهم من از بودن چیه ؟؟...

حرف آخر:قسم میخورم به زمین...که تعفن انسان رو تحمل میکنه.....یا حق
+ نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 8:26  توسط نوروز...مهسا..
زندگي رو جشن بگير ... ديروز رفته است فردا شايد هرگز نيايد , تنها چيزي كه داری همين لحظه هاست
عشق مثل آب ميمونه.....که ميتونی توي دستت قايمش کنی..آخرش يه روز دستت رو باز ميکنی ميبينی
نيست... قطره قطره چکيده بی انکه بفهمی.. اما دستت پر از خاطره است
بچه ها شوخی شوخی به گنجشكها سنگ ميزنند و آنها جدی جدی ميميرند... آدمها شوخی شوخی زخم ميزنند و قلبها جدی جدی ميشکنند... و تو شوخی شوخی لبخند ميزنی و من جدی جدی عاشق ميشوم.....
عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار عشق يعني يك تمنا , يك نياز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز عشق يعني چشم خيس مست او زير باران دست تو در دست او.............
حرف آخر :پلکهای مرطوب مرا باور کن ، این باران نیست که میبارد ، صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون میریزند..
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 20:28  توسط نوروز...مهسا..
گفتی شتاب رفتن من از برای توست ،آهسته تر برو که دلم زیر پای توست!
صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم و مي شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ، براي ستاره ها ساز دلتنگي مي زني و من مي شنوم مي شنوم هياهوي زمانه را که تو را از پريدن و پرکشيدن باز مي دارد آه ، اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگير من مي شنوم به آسمان بگو که من مي شکنم ! هر آنچه تو را شکسته و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته.............
گفت بنويس گفتم با چه بنويسم قلم ندارم گفت با استخوانت بنويس گفتم مركب ندارم با چه بنويسم گفت با خونت بنويس گفتم ورق ندارم بر روي چه بنويسم گفت بر روي قلبت بنويس گفتم چه بنويسم گفت بنويس دوست دارم
حرف آخر : امشب خدا تو آسمون يه مهموني بزرگ ترتيب داده اما هنوز جشن شروع نشده چون يكي از فرشته ها اوون پايين داره نوشته های من رو مي خونه
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 21:4  توسط نوروز...مهسا..
خدایا...مرا ببخش که شرم صورتم را سیاه کرده و خود را خجالت زده علی میبینم....
دیشب همه ابرها رو گریه کردم ...در حسرت امروز و فردا هم گریه کردم ...رفتی ...اما پرواز پرستو گونه ات در حسرت غزل هم موند...و من به داغ این فاصله گریه کردم....دوباره زخم کهنه ام باز شده ..و من بعد از غزل خداحافظی تو از روزگار در اوج کودکی ...با مادر گریه کردم....به بهونه دیدنت مادرهم اومد پیشت....حالا.... اینجا دورازهمه تنهای تنها ....بازم گریه کردم.....راستی پدر ..میخوام وقتی منم مثل شما آسمونی شدم قبل از اینکه خدا ازم گناهانم رو باز خواست کنه من ازش باز خواست کنم ...بگم چرا تو رو از من گرفت.....به عشق تو مادررو هم ازم گرفت....چرا حقم رو نادیده گرفت...اما ....نه....بازم نمیشه....یادم نیست گفته هات ...ولی مادر همیشه میگفت....میگفتی...خدایا...به خاطر داده هات که نعمت ....نداده هات که حکمت...گرفته هات که آزمایشن....شکر.....پس منم میگم ....به رضایت شکر...
به نوبه خودم این روز عزیز رو به همه پدران ...حال ...و آینده تبریک میگم....
حرف آخر:در بازی ورق روزگار ...زندگی پایین ترین حکم من بود...و منم این بازی رو باختم...یا حق
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 8:23  توسط نوروز...مهسا..
امشب غريبانه در خلوت سراي تنهايي به دنبال پيك غم ميگردم، غافل از اينكه دلم پيك غم است،......
نمي داني چه سخت است در ميان انبوهي از ادمكان چوبي بايستي و نبودنت را فرياد زني...
مدتهاست به دنبال سكوت گم شده ام اسمان وزمين را بهم مي بافم...ولي دريغ از يك جرعه...
نمي دانم چشمانم انتظار چه كسي را مي كشد؟ مگر كسي مي ايد؟
حتي نمي دانم براي چه كسي كلماتم را بيدار نگاه داشته ام. خود را گم كرده ام...
به دنبال كدام روزنه هستم؟ چه مي خواهم؟ چه مي گويم؟
كدامين جاده افكار پراكنده ام را به انتها مي رساند؟ پاهايم دگر رمق لمس كردن ندارند.
دستهايم را نمي خوانم. اصلا با كلمات بي گانه ام. حالا اگر جمله اي هم داشتم كجا مي نگاشتمش؟
كا غذهايم مچاله شده اند و قلمهايم خميده... تكهاي وجودم را لابه لاي پيچكها دفن كرده ام...
و فريادشان را در كشاكش بودن و نبودن حبس كرده ام...
تك تك سلولهاي بدنم محتاج تولدي دوباره اند...
حرف آخر: راستي كاش كسي تنهايي بي نورمان را چراغاني مي كرد...كاش!!
+ نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 19:20  توسط نوروز...مهسا..
گلها هیچ وقت خیانت نمی کنن....
حرف من به تمام نقطه چین هایی... هست که هنوز عبارتی رو جایگزین عشق نکردن....امروز داشتم فکر میکردم ..که ..اگه دنیا به روی لحظات خوش زندگی تشدید میزاشت....چی میشد؟....نمی دونم قصه من با تو از کجا شروع شده...از تنهایی من یا از دلتنگی تو؟ فکرش رو نمی کردم که هوای دیدنت یه روزی دیوانه وار دنبالم بیاد...و دستهای سردم ..دستی رو نوازش کنه که گرماش سوزانتراز دوزخ باشه... روزی که همه چیز و همه کس تو زندگی با من پیمان تنهایی بستند..و راه رهایی به ختم روزگار رسید...تو...از پشت شیشه های غبار گرفته زمستون دلم طلوع کردی...چرا؟ ...چرا؟
یه عاشق ...وقتی از کنار ساحل میگذره... موجها برای بوسیدن جای پاش...تا ابد میان و میرن...تو هم رفتی اما جای پای خاطراتت تا ابد تو مسیر راه چشمهام میمونه....و بارونی ترین روزهای بی تو رو به یادت مرور میکنم....
راستی ...دیشب دوباره بغض خدا ترکید...باز ابرها گریه کردن...شاید برای پرواز پرستوها...یا زخم کهنه شقایق...یا غریبی نیلوفر کنار مرداب...یا.....تنهایی من...
بازم باید رفت و حرف اخر رو گفت...پس دیدارمان کنار همان اقیانوس خیال....

حرف آخر: رفتی...منم حسرت زده ترین پاییز شدم....هر جا هستی خدا پناهت...یا حق
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 9:56  توسط نوروز...مهسا..
به تبسم معصوم پسرکی بينديش كه شب باد او را با خود برد...
دوباره قطره هاي اشك مسافرتصویرم را طرح مي زنند
دوباره دقيقه هايم هواي باريدن دارند
باز ياد آشناي تو به سراغم مي آيد.......نمي داني چقدر دلم مي خواهد كنارم باشي .....دوباره برايم بخواني.... ومن ا ز اين بي تابي رها شوم......... و باز به ياد بياورم كه عاشق بوده ام
آه....افسوس كه كوچه ها از طرح چشمانت تهي مانده اند...... كو چه هايي كه سالها بازي كرده اند كودكي هاي مرا در پيچ و تاب آفتاب سو خته شان.و حالا با قلب هاي سيماني براي بازگشت تو مي تپند
بگو چه كنم با پنجره هايي كه به يادت مي آورند......وآينه اي كه هر صبح از نگاهم تو را مي خواهد
چه بگويم به گلدان ها.....مگر مي شود به چشمان شكوفه ها دروغ گفت؟؟
مگر مي شود به دري كه با ضربان انتظار زنده است بگويي كه نمي آيد
... مي دانم كه مي بيني مرا .......مي دانم نگاه نگرانت هميشه پشت سر مواظب من است
اما آيا مي بيني شبهايي را كه تا سپيده برايت اشك ريختم...آيا مي شنوي صداي فرو ريختن روح ام را در گرداب بي اعتمادي و ياس؟؟
از آن روز كه رفتي و چشمان آبي ات در تاريكي گور گم شد....از آن روز كه پرنده ها نخواندند و شاپرك ها مثل من سياه جامه شدند.....نمي داني چند بار نامت را صدا زده ام.....نمي داني چند بار در ماتم لبخند هايت بغض شدم ......باريدم.........اما از پا ننشستم تاقصه تمام نشود
چرا كه گفته بودي براي ماندن بهار بايد تنهايي هايمان را دوست بداريم.......بايد ابري باشيم اما بر كبود چترهاي بي تفاوت....بر دستان تهي از طرح نباريم
خوبم ....كاش بودي .....كاش بودي و براي غم هايم پناه مي شدي.....كاش بودي و براي قلب ترسانم همزبان مي شدي
با تو سرشار ترينم وبي تو باز همان پسرغمگين و بي كس ام كه عشق و اميدش را در پرده هاي لرزان اشك گم كرده است
تو را به جان همه ي آواز هاي مشتركمان
بيا امشب به يادم باش 
حرف آخر :صد بار به سنگ کینه بستند مرا ... از خویش غریبانه گسستند مرا ... گفتند که بی ریا باید زیست ... آیینه شدم باز شکستند مرا ...
+ نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 14:54  توسط نوروز...مهسا..
چه تلخ بود کشیده شدن ناخن رو تخته سیاه زندگی....
تا حالا گریه آینه رو دیدی؟ تا حالا بغض ماه رو دیدی؟ چشمهای غمگین خورشید رو دیدی؟ تنهایی قاب عکس رو دیدی؟ قلب منجمد شده یه ستاره رو دیدی؟ حسرت یه پرنده اسیر رو دیدی؟ نگاه پر معنای یه عروسک رو دیدی؟ تا حالا شده پشت به کسی کنی ...که اشکهات رو نبینه...و بهش بخندی و.. وانمود کنی که دوستش نداری ...تا اونم با عشقش خوش باشه؟ نه...ندیدی...وقتی رفتی بهار بود...تابستون هم که نیومدی...دلم با پاییزهم کنار اومد....زمستون هم اگه نیایی دلم پاییزی میمونه....توروبه دل پاییزی ام سوگند فصل ها رو به هم نریز....
حرف آخر: خدایا...هوای بیرون سرده...بزار توخونه دلت بمونم....یا حق
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 8:37  توسط نوروز...مهسا..
سلام از سینه بر می خیزد کز او پر سند کلامت چیست گویند عشق ...........
و اگر او را با تمام زیبایی در آمیزند همان براداشت خواهد کرد عشق وفا........
پس سلام ای عشق همیشه جاویدام مادر .......
با رفتن تو اطلس انتظارم پزمرده و گل قاصدک شیمان شد.تو رفتی وما هنوز بی خبرودر مانده ایم در راه........
اما تو لانه عشقت رادرمیان قلبم با تارهای از وجودت محکم ساختی. تو امدی در من وچه لطیف گام برداشتی
.گام تو بر قلبم به لطافت نوازش باد بر گلبرگهای باغ عشق مانند است رفتی چون شهاب رفتی نا خدا ومن در خاک مانده ام
رفتی ولی انچه به یادگار در قلبم نهادی تا ابد باقی است.
حرف آخر: قامت بلندت سرو رابه حسادت می کشاند ولبخند لبت شرمنده ساز شقایق هاست.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 14:45  توسط نوروز...مهسا..
به کجا برم که نه دیگه من باشم و نه دست نوشته های رنگ پریده ام؟؟
خدایا دل خسته ام رو امشب زیر نورمهتاب به تو میسپارم چرا که تو میدونی تنهایی ام از تمام ستاره هایت غریب تر است.... و تو میدونی اشکهام ازهمه قطره های آسمانیت دلتنگ تر است...الهی ..امشب دستان پرازگناهم رو به سوی تو میگیرم ..تا حجم خالی ازعاطفه اش رو با مهر خداییت پر کنی....کاش میدونستی چقدربهت نیازدارم تا برای اومدنت بارون روبهونه نمی کردی ای رنگین کمان من...

حرف آخر:وآنگاه خداوند به احترام مرگ ...چشمان زندگی منو سیاه پوش کرد....یا حق
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 3:8  توسط نوروز...مهسا..